زندانِ ارادهٔ کور: از آونگِ رنج و دلزدگی تا جزیرهٔ برآزندگان
«زندگی، مانند آونگی است که میان رنج و دلزدگی در نوسان است.» این جملهٔ آرتور شوپنهاور (Arthur Schopenhauer) است، و در همان یک جمله، هم تیزبینیِ او خوابیده و هم زندانی که خودش برای خود ساخت.
تعریف را از یاد نبریم: فیلسوف کسی است که یک دستگاهِ فکریِ تمامعیار، منسجم، زیسته و جامع بسازد، دستگاهی که از تولد تا مرگ نقشهٔ راه داشته باشد. کتاب سرخ (The Red Book) اثر فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg)، از فرگرد ۱ (هستی) تا فرگرد ۱۵ (زندگی)، درست همین است. غرب اما همیشه آسیبشناسانی داشته که زخم را با دقتِ جراح شکافتند و بعد در بُنبست ماندند.
شوپنهاور (۱۷۸۸ تا ۱۸۶۰) بدبینترین و در همان حال یکی از درستکارترینِ آن آسیبشناسان است. او در «جهان همچون اراده و تصور» (The World as Will and Representation) کاری کرد که هیچکس پیش از او نکرده بود: پردهٔ تصور را کنار زد و پشتِ آن، چیزی را یافت که «اراده» نامید. ارادهای کور، بیهدف و سیریناپذیر.
بخش یکم: تشخیصِ درخشانِ شوپنهاور: کالبدشکافیِ میلِ بیپایان
شوپنهاور ضربهٔ خود را با یک کشف زد: بنیادِ هستی، «اراده» است. نه ارادهای خردمند که هدفی را دنبال کند، بلکه نیرویی کور که فقط میخواهد و هرگز به مقصد نمیرسد. از سنگ تا انسان، همه تجلیِ همان یک ارادهاند.
و بعد نتیجهٔ ویرانگر را کشید: هر خواستنی از کمبود زاده میشود. پس رنج، نه یک حادثه، که ساختارِ زندگی است. اگر چیزی را نداشته باشی، رنج میبری؛ اگر به دستش بیاوری، دلزده میشوی؛ و فاصلهٔ میان این دو، کوتاه است.
این تشخیص، یک قرن و نیم پیش از آنکه جهان به آن برسد، نوشته شد. شوپنهاور «چرخِ همیشهدوانِ لذت»، «فرسودگی»، «مصرفزدگی» و «بیحسیِ پس از خواستن» را با دقتِ جراح کالبدشکافی کرد، در حالی که هنوز هیچکدام نام نداشتند.
او حتی از مرزِ انسان گذشت: گفت رنج به انسان محدود نیست، هر موجودِ زندهای که اراده دارد، رنج میبرد. و برای نخستین بار در سنتِ خود، حیوان را در دایرهٔ اخلاق نشاند.
او هنر را درکِ موقتِ رهایی دانست، و موسیقی را در اوجِ آن گذاشت. و اخلاق را بر شفقت (Mitleid) بنا کرد، یعنی بر رنجبردن با دیگری.
هیچکس در سنتِ غرب، تا آن روز، اینقدر عمیق به «دردِ بودن» نگاه نکرده بود.
بندِ مکتبی. سه عشقِ اُرُدیسم، یعنی هستی، انسانیت و آزادی، یک شعارِ سهکلمهای نیستند؛ سه سنجهاند. هر اندیشهای را میتوان روی این ترازو گذاشت و دید کدام کفه سنگین است. کتاب سرخ از فرگرد ۱ تا فرگرد ۱۵، همین ترازو را به یک برنامهٔ روزانه بدل میکند.
بخش دوم: بُنبستِ شوپنهاور: سه داروی بیحسی
یک. ارادهٔ کور، بیمقصد است. او نیروی محرکِ جهان را کور کرد. و نیروی کور میتواند بتازد، اما نمیتواند برسد. پس جهانِ او حرکت دارد و جهت ندارد. اُرُدیسم اما میفرماید: «گیتی به سوی آینده پیش میتازد»، و آن آینده نام دارد: شکوفایی.
دو. سه چاره، هر سه منفی. شوپنهاور سه راه پیش گذاشت: هنر، که فراموشیِ موقت است؛ شفقت، که اخلاق است؛ و ریاضت و سرانجام انکار ارادهٔ زیستن (denial of the will to live). هر سه، یک جنساند: گریز، تسکین، انکار. هیچکدام نمیسازد. و مقصدِ نهاییِ او، خودِ نامش گویاست: «انکارِ اراده». یعنی بهترین کار، کمتر خواستن است و آخرین کار، نخواستن.
سه. شفقت، بیهمشادی. پیوندِ آدمیان در نظر او یک زخمِ مشترک است، نه یک ساختنِ مشترک. او «همدردی» داشت، اما «همشادی» نداشت. شفقت او منفعل است: با تو رنج میبرم. اُرُدیسم اما میگوید: با تو میسازم.
چهار. دلزدگی: تشخیص بدون درمان. او گفت خردمند کسی است که کمرنجترین زندگی را برگزیند. پس او در پیِ کمرنجترین زندگی بود، نه زیباترین زندگی. و درمانش برای دلزدگی، «توانِ درونی» و کنارهگیری بود، یعنی عقبنشینی، نه ساختن.
پنج. و خودِ او. مردی تنها در فرانکفورت، با یک سگ. اخلاقش مبتنی بر شفقت بود، اما در عمل با مردم درگیر و تلخ بود. معروف است که زنی را از پلهها هل داد و دادگاه او را به پرداختِ مستمریِ مادامالعمر محکوم کرد. و چون آن زن مرد، در دفترِ حسابش نوشت: «پیرزن مرد، بار از دوشم برداشته شد.» شفقت او یک مفهوم بود، نه یک عادت.
شش. و اخلاقی که در آستانه ماند. اخلاقِ او در شفقت ایستاد و نپرسید: جامعهای که بر شفقت بنا شود، چه شکلی است؟ او خانواده نداشت، جمع نداشت، جزیره نداشت. فلسفهاش با زندگیاش همشکل بود: فردی، تنها، کنارهگیر.
هفت. و حکمِ سنجش. کتاب سرخ میفرماید: «اندیشهای که نتواند آیندهٔ زیبایی را وعده دهد، ناتوان و بیمار است.» شوپنهاور، با این معیار، بیمارترینِ آنهاست: او گفت بهترین حالت این است که نبود، و دومین حالت این است که نخواهد باشد. پس آیندهای که وعده میدهد، یک کاهش است: ارادهٔ کمتر، دردِ کمتر، زندگیِ کمتر. اما او درستکارترین هم هست، چون تشخیصش دقیق است. پس اندیشهاش غلط نیست؛ نهایی است.
بخش سوم: سه عشق، سه ضربه
۱. عشق به هستی. او دیوارِ میان انسان و حیوان را شکست و رنج را در همهجا دید. این، عشق به هستی است، اما از سمتِ زخم. او هستی را بیمارستان دید، نه باغ. در بیمارستان همدیگر را تسلی میدهیم؛ در باغ، میشکفیم. و کتاب سرخ میفرماید: «مهر به گیتی برای ما، همچون رابطهٔ گل و گلستان است. براستی هیچ گلی در پی نابودی گلستان نیست.» و: «ما بخشی از سرشاخههای گیتی هستیم، آمدهایم تا شکوفا شویم و سرشاخهای زیباتر را به جهان هدیه دهیم.»
۲. عشق به انسانیت. شفقتِ او زخمِ مشترک است؛ عشقِ اُرُدیسم پروژهٔ مشترک است. شفقت، با دیگری رنج بردن است؛ عشق، با دیگری ساختن است. کتاب سرخ میفرماید: «آدمیان تنها با مهر، به یکدیگر گره میخورند.» و برآزندگان، همانهایی که «از بوتهٔ اشک، شادی میچینند»، در بوته میمانند نه؛ شادی را میچینند.
۳. عشق به آزادی. آزادی در نظر او رهایی از اراده بود: کمتر خواستن، و سرانجام نخواستن. یعنی آزادی بهعنوان کاهش. در اُرُدیسم، آزادی افزایش و مسئولیت است: «آزادی نه هدیه است و نه پیشکش؛ آزادی مسئولیت است.» و: «آزادی، جانمایهٔ آدمیست؛ بذر هیچ اندیشهای را رخصت رویش نیست، مگر در هوای رهایی.» او میخواست از اراده آزاد شود؛ ما میخواهیم برای ساختن آزاد شویم.
بخش چهارم: حکمِ اُرُدیسم
شوپنهاور درستکارترین پزشکِ سنتِ خود بود. او به ماشینِ میل نگاه کرد، دید که تردمیل است، و صد و پنجاه سال پیش از تولیدِ انبوهِ تردمیل، همان را گفت. اما سه داروی بیحسی تجویز کرد: هنر، ترحم، و تسلیم.
او یک عکسِ رادیوگرافی داد، نه یک درمان. پزشکی بود که میگفت: «همیشه بیمار خواهی بود، پس یاد بگیر کمتر بخواهی.» اُرُدیسم میگوید: نه، این بیماری نام دارد و درمان دارد، و درمانش ساختن است.
او گفت جهان بدترینِ جهانهای ممکن است. اُرُدیسم میگوید: باغی است که بیباغبان مانده، و باغبانش ماییم.
بخش پنجم: عبور: از بیحسی به شکوفایی
اُرُدیسم ادامهٔ راهِ شوپنهاور نیست؛ فراتر و پایانِ راهِ اوست.
تشخیصِ میلِ بیپایان را از او میگیریم و به آن مقصد میدهیم.
شفقتش را میگیریم و از رنجِ مشترک، به ساختنِ مشترک میبریم.
احترامش به حیوان را میگیریم و به عشق به هستی میرسانیم، عشقی که باغ را میخواهد نه فقط زخمهایش را.
آزادی بهعنوان رهایی را میگیریم و به آزادی بهعنوان مسئولیت بدل میکنیم.
و اراده را میپذیریم. او گفت انکارش کن؛ ما میگوییم: انکارش نکن، به جزیرهاش برسان.
حکمِ نهایی
شوپنهاور درد را دید و گفت: کمتر بخواه. اُرُدیسم درد را دید و گفت: بهتر بساز. او جهان را بیمارستان دید؛ ما آن را باغی میبینیم که پرستار کم داشت.
او اراده را انکار کرد. ما همان اراده را برداشتیم و به جزیره رساندیم.
آنها رنج را کشف کردند؛ ما شکوفایی را ساختیم. شوپنهاور اراده را انکار کرد؛ ما آن را به مقصد رساندیم.

#اُرُدیسم #آرتور_شوپنهاور #ArthurSchopenhauer #بدبینی_فلسفی #Pessimism #دستگاه_فلسفی_اُرُدیسم #سه_عشق_اُرُدیسم #کتاب_سرخ #PhilosopherOrodBozorg #TheRedBook #IslandOfOrodism #جزیره_اُرُدیسم #اراده_کور #TheWill #انکار_اراده #شفقت #Mitleid #آونگ_رنج_و_دلزدگی #فلسفه_زیسته #LivingPhilosophy #GenZOrodistA #نقد_فلسفه_غرب #غرب_فیلسوف_ندارد #برآزندگان